داستان سر مبارک امام حسین (علیهالسلام)
اما داستان سر مبارک امام حسین به کجا رسید...
طبری روایت کرده وقتی عمر سعد سر مطهر ابی عبدالله را با خولی و حمید بن مسلم برای عبیدالله بن زیاد فرستاد... خولی سر را برداشت که با خودش به کاخ عبیدالله ببرد... وقتی آمد درب کاخ بسته بود... فَأَتی مَنزِلَهُ، فَوَضَعَهُ تَحتَ إجّانَةٍ في مَنزِلِهِ.... با مسر مستقیم به منزل رفت و سر مطهر حسین علیه السّلام را زیر تشتی در خانه گذاشت... همسر خولی ملعون آمد گفت چه خبر؟ چی آوردی؟ خولی در جواب گفت جِئتُكِ بِغِنَى الدَّهرِ، هذا رَأسُ الحُسَينِ مَعَكِ في الدّارِ!! : ثروت روزگار را آوردهام. اين، سر حسين است كه همراه تو در خانه است. همسر خولی میگوید: گفتم وای بر تو... مردم طلا و نقره میارند و تو سر فرزند پیغمبر را آوردی؟ به خدا دیگه با تو در یک منزل نمی نشینم... همسر خولی بلند شد و به اتاق دیگری رفت وَ جَلَستُ أنظُرُ، شروع کردم سر مبارک حسین را نظاره کردن... قالَت: فَوَاللّهِ، ما زِلتُ أنظُرُ إلى نورٍ يَسطَعُ مِثلَ العَمودِ مِنَ السَّماءِ إلَى الإِجّانَةِ، میگوید به خدا دیدم به ستون نورى كه از آسمان تا تَشت مىدرخشيد وَ رَأَيتُ طَيراً بيضاً تُرَفرِفُ حَولَها... پرندگانى سپيد را گرداگرد آن، بالزنان ديدم. صبح شد، [خولى] سر را براى عبيد اللّٰه بن زياد برد.
طبری روایت کرده وقتی عمر سعد سر مطهر ابی عبدالله را با خولی و حمید بن مسلم برای عبیدالله بن زیاد فرستاد... خولی سر را برداشت که با خودش به کاخ عبیدالله ببرد... وقتی آمد درب کاخ بسته بود... فَأَتی مَنزِلَهُ، فَوَضَعَهُ تَحتَ إجّانَةٍ في مَنزِلِهِ.... با مسر مستقیم به منزل رفت و سر مطهر حسین علیه السّلام را زیر تشتی در خانه گذاشت... همسر خولی ملعون آمد گفت چه خبر؟ چی آوردی؟ خولی در جواب گفت جِئتُكِ بِغِنَى الدَّهرِ، هذا رَأسُ الحُسَينِ مَعَكِ في الدّارِ!! : ثروت روزگار را آوردهام. اين، سر حسين است كه همراه تو در خانه است. همسر خولی میگوید: گفتم وای بر تو... مردم طلا و نقره میارند و تو سر فرزند پیغمبر را آوردی؟ به خدا دیگه با تو در یک منزل نمی نشینم... همسر خولی بلند شد و به اتاق دیگری رفت وَ جَلَستُ أنظُرُ، شروع کردم سر مبارک حسین را نظاره کردن... قالَت: فَوَاللّهِ، ما زِلتُ أنظُرُ إلى نورٍ يَسطَعُ مِثلَ العَمودِ مِنَ السَّماءِ إلَى الإِجّانَةِ، میگوید به خدا دیدم به ستون نورى كه از آسمان تا تَشت مىدرخشيد وَ رَأَيتُ طَيراً بيضاً تُرَفرِفُ حَولَها... پرندگانى سپيد را گرداگرد آن، بالزنان ديدم. صبح شد، [خولى] سر را براى عبيد اللّٰه بن زياد برد.
نظرات