گفتگوی امام حسین (علیه السّلام) و حضرت زینب (سلام الله علیها)
مرحوم اربلی در کشف الغمه از امام زین العابدین علیه السّلام روایت کرده... خَرَجْنَا مَعَ الْحُسَيْنِ علیه السّلام وقتی با امام حسین به سمت کربلا آمدیم...فَمَا نَزَلْنَا مَنْزِلًا وَ لَا ارْتَحَلْنَا مِنْهُ هر جایی اقامت میکردیم إِلَّا وَ ذَكَرَ يَحْيَى بْنَ زَكَرِيَّا علیهما السّلام آقا سیدالشهداء یاد حضرت یحیی نبی می افتاد وَ قَالَ يَوْماً مِنَ الْأَيَّامِ مِنْ هَوَانِ الدُّنْيَا عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ روزی از این روزها فرمود: در پستی دنیا همین بس که أَنَّ رَأْسَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا أُهْدِيَ إِلَى بَغِيٍّ مِنْ بَغَايَا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ... سر حضرت یحیی را در حال عبادت خدا بریدن و برای زن بد کاره ای از بنی اسرائیل هدیه بردن...
کاروان امام حسین وارد کربلا شدسید بن طاووس در لهوف نوشته: فَنَزَلُوا جَمِيعاً وَ نَزَلَ الْحُرُّ وَ أَصْحَابُهُ نَاحِيَةً همگی پیاده شدند؛ و حر و سپاهیان حر هم جایی از کربلا اطراق کردند
وَ جَلَسَ الْحُسَيْنُ ع يُصْلِحُ سَيْفَهُ وَ يَقُولُ:
يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ
كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِيلِ
ای روزگار اف بر تو؛ تو چه دوست بدی هستی... چقدر بی وفایی..
مِنْ طَالِبٍ وَ صَاحِبٍ قَتِيلٍ
وَ الدَّهْرُ لَا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ
چقدر در شب و روز دوستانت را کشتی و بین دوستانی جدایی انداختی كه روزگار، از آوردن همانندش، ناتوان است
فَسَمِعَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ فَاطِمَةَ علیهما السّلام ذَلِكَ وقتی زینب این صدا را شنید پیش برادر آمد و گفت: يَا أَخِي هَذَا كَلَامُ مَنْ أَيْقَنَ بِالْقَتْلِ این کلام کسیه که یقین به کشته شدن دارد. فَقَالَ علیه السّلام نَعَمْ يَا أُخْتَاهْ ... آقا فرمود بله خواهرم همین طوره! زینب فرمود:
لَيتَ المَوتَ أعدَمَنِي الحَياةَ... ای کاش من می مردم و این روز را نمیدیدم اليَومَ ماتَت فاطِمَةُ امّي و عَلِيٌّ أبي و حَسَنٌ أخي... امروز که دارم تو را از دست میدم پدر و مادر و برادرم حسن درگذشته اند... بِأَبي أنتَ واُمّي يا أبا عَبدِ اللّهِ، اى ابا عبد اللّه! پدر و مادرم فدايت... إستَقتَلتَ نَفسي فِداكَ جانم فدايت خود را آماده كشته شدن كردهاى؟! فَرَدَّ غُصَّتَهُ، وتَرَقرَقَت عَيناهُ، حسين عليه السلام، بغضش را فرو بُرد و اشك در چشمانش حلقه زد فَذلِكَ أقرَحُ لِقَلبي، و أشَدُّ عَلى نَفسي همين دلم را بيشتر ريش مىكند؛ وَ لَطَمَت وَجهَها، . آن گاه، به صورت خود زد و أهوَت إلى جَيبِها وَ شَقَّتهُ، و خَرَّت مَغشِيّا عَلَيها و گريبان، چاك كرد و بيهوش شد و افتاد. فَقامَ إلَيهَا الحُسَينُ عليه السلام، فَصَبَّ عَلى وَجهِهَا الماءَ، حسين عليه السلام به سويش آمد و آب بر صورتش زد وَ قالَ لَها: يا اخَيَّةُ، اتَّقِي اللّهَ وتَعَزَّي بِعَزاءِ اللّهِ، و به او گفت: خواهرم! از خدا، پروا كن و به تسلّىبخشىِ او، آرام باش وَاعلَمي أنَّ أهلَ الأَرضِ يَموتونَ، . بدان كه زمينيان، مىميرند و أنَّ أهلَ السَّماءِ لا يَبقَونَ و آسمانيان، باقى نمىمانند، و أنَّ كُلَّ شَيءٍ هالِكٌ إلاّ وَجهَ اللّهِ، و هر چيزى جز ذات خدا ، از ميان مىرود...
شهادت امام حسین از لسان ناحیه مقدسه:
وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلى صَدرِكَ شمر، بر سينهات نشسته ، مولِغٌ سَيفَهُ عَلى نَحرِكَ و شمشيرش را در گودىِ گلويت، فرو ُبرده است ، قابِضٌ عَلى شَيبَتِكَ بِيَدِهِ و محاسن سپيدت را به دستش گرفته است ، ذابِحٌ لَكَ بِمُهَنَّدِهِ، و با شمشير هندى خود، تو را ذبح مىكند قَد سَكَنَت حَواسُّكَ حواس تو، آرام گرفته است ، وخَفِيَت أنفاسُكَ، و نفسهايت، آهسته گشته است وَ رُفِعَ عَلَى القَنا رَأسُكَ، و سرت، بر بالاى نيزه رفته است.وَ سُبِيَ أهلُكَ كَالعَبيدِ و خاندانت را مانند بندگان به اسارت گرفته ، وَ صُفِّدوا فِي الحَديدِ، غل و زنجير كردهاند فَوقَ أقتابِالمَطِيّاتِ و بر پشت شتران [بدون جهاز] نشاندند ، تَلفَحُ وُجوهَهُم حَرُّ الهاجِراتِ و آفتاب سوزان نيمروز، چهرههايشان را سوزاند ، يُساقونَ فِي البَراري وَالفَلَواتِ، و در صحراها و دشتها، رانده شدند أيديهِم مَغلولَةٌ إلَى الأَعناقِ، يُطافُ بِهِم فِي الأَسواقِ... در حالى كه دستهايشان را به گردن، بسته بودند و آنها را در بازارها مىچرخاندند.
کاروان امام حسین وارد کربلا شدسید بن طاووس در لهوف نوشته: فَنَزَلُوا جَمِيعاً وَ نَزَلَ الْحُرُّ وَ أَصْحَابُهُ نَاحِيَةً همگی پیاده شدند؛ و حر و سپاهیان حر هم جایی از کربلا اطراق کردند
وَ جَلَسَ الْحُسَيْنُ ع يُصْلِحُ سَيْفَهُ وَ يَقُولُ:
يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ
كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِيلِ
ای روزگار اف بر تو؛ تو چه دوست بدی هستی... چقدر بی وفایی..
مِنْ طَالِبٍ وَ صَاحِبٍ قَتِيلٍ
وَ الدَّهْرُ لَا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ
چقدر در شب و روز دوستانت را کشتی و بین دوستانی جدایی انداختی كه روزگار، از آوردن همانندش، ناتوان است
فَسَمِعَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ فَاطِمَةَ علیهما السّلام ذَلِكَ وقتی زینب این صدا را شنید پیش برادر آمد و گفت: يَا أَخِي هَذَا كَلَامُ مَنْ أَيْقَنَ بِالْقَتْلِ این کلام کسیه که یقین به کشته شدن دارد. فَقَالَ علیه السّلام نَعَمْ يَا أُخْتَاهْ ... آقا فرمود بله خواهرم همین طوره! زینب فرمود:
لَيتَ المَوتَ أعدَمَنِي الحَياةَ... ای کاش من می مردم و این روز را نمیدیدم اليَومَ ماتَت فاطِمَةُ امّي و عَلِيٌّ أبي و حَسَنٌ أخي... امروز که دارم تو را از دست میدم پدر و مادر و برادرم حسن درگذشته اند... بِأَبي أنتَ واُمّي يا أبا عَبدِ اللّهِ، اى ابا عبد اللّه! پدر و مادرم فدايت... إستَقتَلتَ نَفسي فِداكَ جانم فدايت خود را آماده كشته شدن كردهاى؟! فَرَدَّ غُصَّتَهُ، وتَرَقرَقَت عَيناهُ، حسين عليه السلام، بغضش را فرو بُرد و اشك در چشمانش حلقه زد فَذلِكَ أقرَحُ لِقَلبي، و أشَدُّ عَلى نَفسي همين دلم را بيشتر ريش مىكند؛ وَ لَطَمَت وَجهَها، . آن گاه، به صورت خود زد و أهوَت إلى جَيبِها وَ شَقَّتهُ، و خَرَّت مَغشِيّا عَلَيها و گريبان، چاك كرد و بيهوش شد و افتاد. فَقامَ إلَيهَا الحُسَينُ عليه السلام، فَصَبَّ عَلى وَجهِهَا الماءَ، حسين عليه السلام به سويش آمد و آب بر صورتش زد وَ قالَ لَها: يا اخَيَّةُ، اتَّقِي اللّهَ وتَعَزَّي بِعَزاءِ اللّهِ، و به او گفت: خواهرم! از خدا، پروا كن و به تسلّىبخشىِ او، آرام باش وَاعلَمي أنَّ أهلَ الأَرضِ يَموتونَ، . بدان كه زمينيان، مىميرند و أنَّ أهلَ السَّماءِ لا يَبقَونَ و آسمانيان، باقى نمىمانند، و أنَّ كُلَّ شَيءٍ هالِكٌ إلاّ وَجهَ اللّهِ، و هر چيزى جز ذات خدا ، از ميان مىرود...
شهادت امام حسین از لسان ناحیه مقدسه:
وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلى صَدرِكَ شمر، بر سينهات نشسته ، مولِغٌ سَيفَهُ عَلى نَحرِكَ و شمشيرش را در گودىِ گلويت، فرو ُبرده است ، قابِضٌ عَلى شَيبَتِكَ بِيَدِهِ و محاسن سپيدت را به دستش گرفته است ، ذابِحٌ لَكَ بِمُهَنَّدِهِ، و با شمشير هندى خود، تو را ذبح مىكند قَد سَكَنَت حَواسُّكَ حواس تو، آرام گرفته است ، وخَفِيَت أنفاسُكَ، و نفسهايت، آهسته گشته است وَ رُفِعَ عَلَى القَنا رَأسُكَ، و سرت، بر بالاى نيزه رفته است.وَ سُبِيَ أهلُكَ كَالعَبيدِ و خاندانت را مانند بندگان به اسارت گرفته ، وَ صُفِّدوا فِي الحَديدِ، غل و زنجير كردهاند فَوقَ أقتابِالمَطِيّاتِ و بر پشت شتران [بدون جهاز] نشاندند ، تَلفَحُ وُجوهَهُم حَرُّ الهاجِراتِ و آفتاب سوزان نيمروز، چهرههايشان را سوزاند ، يُساقونَ فِي البَراري وَالفَلَواتِ، و در صحراها و دشتها، رانده شدند أيديهِم مَغلولَةٌ إلَى الأَعناقِ، يُطافُ بِهِم فِي الأَسواقِ... در حالى كه دستهايشان را به گردن، بسته بودند و آنها را در بازارها مىچرخاندند.
نظرات