یُمّه ذِکرِینیْ
یُمّه ذِكرِينيْ مِنْ تُمُرْ زَفّة شَبَابْ
مِنِ العِرس مَحروم، حِنِّتِيْ دَمِّ المُصاب
شَمْعَة شَبَابِيْ مِنْ يِطَفِيْهَا
حِنْتِي دَمّي و الچِفَن ذَاري التُراب
وداعاً أمي ...إبنكِ أضحى شهيد
إنّه و اللهْ ..يا أميْ اليومُ السعيد
إن الشهادةَ ليَ عيدٌ
روضتي صارتْ يا أميْ بيتيْ الجديد
یُمّه ذِكرِينيْ مِنْ تُمُرْ زَفّة شَبَابْ
مِنِ العِرس مَحروم، حِنِّتِيْ دَمِّ المُصاب
شَمْعَة شَبَابِيْ مِنْ يِطَفِيْهَا
حِنْتِي دَمّي و الچِفَن ذَاري التُراب
هيهاتَ أنسى ...حِضْنَكِ الدافيْ الحَنون
لكنْ يا أُميْ ... إنَّه رسمُ المَنون
يا أمَّ الشهيدِ صبراً صبرا
سوف ألقاك ...غدا تقر العيون
یُمّه ذِكرِينيْ مِنْ تُمُرْ زَفّة شَبَابْ
مِنِ العِرس مَحروم، حِنِّتِيْ دَمِّ المُصاب
شَمْعَة شَبَابِيْ مِنْ يِطَفِيْهَا
حِنْتِي دَمّي و الچِفَن ذَاري التُراب
شاعر: احمد حسن الحجیری (از بحرین)
.................................................................
ترجمه:
پسرم درنگ کن نگو الان وقت رفتن است
هنوز اشک من از فراقت جاریست
تو را به حسین قسم میدهم که برگرد
برگرد عزیزم... آیا راهی به تو هست؟
مادرم خداحافظ... پسرت شهید شد
او به خدا سوگند... او امروز خوشبخت است
شهادت برای من عید است
بهشت من ای مادر، خانه جدید من است.
مباد که فراموش کنم.... آغوش گرم و مهربانت را.
اما ای مادرم... مرگ ، حق است
ای مادر شهید صبر کن، صبر کن
تو را ملاقات خواهم کرد... فردا چشمانت روشن میشود.
ای مادرم، هرگاه بر مجلس عروسی جوانان میگذری، مرا به یاد بیاور*** که از ازدواج محرومم و حنای من خون زخمم است
وقتی شمع جوانیام خاموش شود*** حنای من خونم است و کفنم خاک.
ای مادرم، هرگاه بر مجلس عروسی جوانان میگذری، مرا به یاد بیاور
مِنِ العِرس مَحروم، حِنِّتِيْ دَمِّ المُصاب
شَمْعَة شَبَابِيْ مِنْ يِطَفِيْهَا
حِنْتِي دَمّي و الچِفَن ذَاري التُراب
وداعاً أمي ...إبنكِ أضحى شهيد
إنّه و اللهْ ..يا أميْ اليومُ السعيد
إن الشهادةَ ليَ عيدٌ
روضتي صارتْ يا أميْ بيتيْ الجديد
یُمّه ذِكرِينيْ مِنْ تُمُرْ زَفّة شَبَابْ
مِنِ العِرس مَحروم، حِنِّتِيْ دَمِّ المُصاب
شَمْعَة شَبَابِيْ مِنْ يِطَفِيْهَا
حِنْتِي دَمّي و الچِفَن ذَاري التُراب
هيهاتَ أنسى ...حِضْنَكِ الدافيْ الحَنون
لكنْ يا أُميْ ... إنَّه رسمُ المَنون
يا أمَّ الشهيدِ صبراً صبرا
سوف ألقاك ...غدا تقر العيون
یُمّه ذِكرِينيْ مِنْ تُمُرْ زَفّة شَبَابْ
مِنِ العِرس مَحروم، حِنِّتِيْ دَمِّ المُصاب
شَمْعَة شَبَابِيْ مِنْ يِطَفِيْهَا
حِنْتِي دَمّي و الچِفَن ذَاري التُراب
شاعر: احمد حسن الحجیری (از بحرین)
.................................................................
ترجمه:
پسرم درنگ کن نگو الان وقت رفتن است
هنوز اشک من از فراقت جاریست
تو را به حسین قسم میدهم که برگرد
برگرد عزیزم... آیا راهی به تو هست؟
مادرم خداحافظ... پسرت شهید شد
او به خدا سوگند... او امروز خوشبخت است
شهادت برای من عید است
بهشت من ای مادر، خانه جدید من است.
مباد که فراموش کنم.... آغوش گرم و مهربانت را.
اما ای مادرم... مرگ ، حق است
ای مادر شهید صبر کن، صبر کن
تو را ملاقات خواهم کرد... فردا چشمانت روشن میشود.
ای مادرم، هرگاه بر مجلس عروسی جوانان میگذری، مرا به یاد بیاور*** که از ازدواج محرومم و حنای من خون زخمم است
وقتی شمع جوانیام خاموش شود*** حنای من خونم است و کفنم خاک.
ای مادرم، هرگاه بر مجلس عروسی جوانان میگذری، مرا به یاد بیاور
نظرات