روایت دردناک شهادت عبدالله بن الحسن (ع) در لحظات آخر عمر شریف امام حسین (ع)
سلام امام زمان (علیه السّلام) بر عبدالله بن حسن (علیهما السّلام) در زیارت ناحیه مقدسه:
السَّلَامُ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الزَّكِيِّ، لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ وَ رَامِيَهُ حَرْمَلَةَ بْنَ كَاهِلٍ الْأَسَدِيَّ.
سید بن طاووس نوشته: امام حسین از شدت جراحات زمینگیر شده بود .فَكُلَّمَا أَتَاهُ رَجُلٌ انْصَرَفَ عَنْهُ كَرَاهَةَ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ بِدَمِهِ هر بار کسی برای اینکه آقا را به شهادت برسانه از اینکه خون امام حسین گردنش بیفتد پرهیز داشت....حَتَّى جَاءَهُ رَجُلٌ مِنْ كِنْدَةَ يُقَالُ لَهُ مَالِكُ بْنُ الْيُسْرِ شخصی از قبیله کنده نام مالک بن یسر آمد فَشَتَمَ الْحُسَيْنَ علیه السّلام به امام حسین ناسزا گفت... وَ ضَرَبَهُ عَلَى رَأْسِهِ الشَّرِيفِ بِالسَّيْفِ فَقَطَعَ الْبُرْنُسَ به سر مبارک حضرت ضربه ای زد به طوری که کلاه خود حضرت شکافت وَ وَصَلَ السَّيْفُ إِلَى رَأْسِهِ فَامْتَلَأَ الْبُرْنُسُ دَماً خون به سر مبارک رسید و کلاه خود از خون پر شد فَاسْتَدْعَى الْحُسَيْنُ علیه السّلام بِخِرْقَةٍ فَشَدَّ بِهَا رَأْسَهُ حسین یه پارچه ای درخواست کرد و به سر مبارکش بست تا جلوی خونریزی سر را بگیرد! فَلَبِثُوا هُنَيْئَةً سپاه دشمن قدری صبر کرد ثُمَّ عَادُوا إِلَيْهِ وَ أَحَاطُوا بِه سپس دوباره جلو آمدند و امام را محاصره کردند... فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ علیه السّلام وَ هُوَ غُلَامٌ لَمْ يُرَاهِقْ ... نوجوانی که هنوز بالغ نشده بود از خیمه زن ها بیرون آمد..
راوی در مورد داستان امام حسن علیه السلام نقل میکنه: شَدُّوا عَلَى فُسْطَاطِهِ در نبرد امام حسن با معاویه، به خیمه امام حسن حمله بردند فَانْتَهَبُوهُ حَتَّى أَخَذُوا مُصَلَّاهُ مِنْ تَحْتِهِ... جا نمازش را زیر پای حضرت کشیدنن... ثُمَّ شَدَّ عَلَيْهِ فَنَزَعَ مِطْرَفَهُ عَنْ عَاتِقِهِ شخصی به امام حمله برد؛ بی حیا عبای امام را از روی دوشش کشید... فَبَقِيَ جَالِساً مُتَقَلِّداً السَّيْفَ بِغَيْرِ رِدَاءٍ. آقای غریب شمشیر به کمر بدون عبا روی زمین نشست....
عبدالله بن حسن خود را به امام حسین علیه السّلام رساند فَلَحِقَتْهُ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيٍّ لِتَحْبِسَهُ حضرت زینب دنبال او دوید تا او را نگه دارد فَقَالَ لَهَا الْحُسَيْنُ احْبِسِيهِ يَا أُخْتِي امام حسین به زینب اشاره کرد که او را از معرکه بیرون ببرد فَأَبَى وَ امْتَنَعَ عَلَيْهَا امْتِنَاعاً شَدِيداً عبدالله بسیار امتناع کرد، وَ اللَّهِ لَا أُفَارِقُ عَمِّي و گفت به خدا قسم از عمویم جدا نمیشم...
شیخ مفید روایت کرده ادامه داستان را: وَ أَهْوَى أَبْجَرُ بْنُ كَعْبٍ إِلَى الْحُسَيْنِ علیه السّلام بِالسَّيْفِ ابجر بن کعب ملعون شمشیر را به سمت امام حسین پایین آورد... فَقَالَ لَهُ الْغُلَامُ وَيْلَكَ يَا ابْنَ الْخَبِيثَةِ أَ تَقْتُلُ عَمِّي عبدالله صدا زد ای پسر زن بدکاره! میخواهی عموی من را بکشی؟ فَضَرَبَهُ أَبْجَرُ بِالسَّيْفِ فَاتَّقَاهَا الْغُلَامُ بِيَدِهِ ابجر ملعون با شمشیر به عبدالله زد... عبدالله دست خود را سپر کرد... فَأَطَنَّهَا إِلَى الْجِلْدَةِ فَإِذَا يَدُهُ دست این کودک از پوست آویزان شد.. وَ نَادَى الْغُلَامُ يَا أُمَّتَاهْ این کودک مادرش را صدا زد... فَأَخَذَهُ الْحُسَيْنُ ع فَضَمَّهُ إِلَيْهِ .. امام حسین او را به سینه چسباند وَ قَالَ يَا ابْنَ أَخِي اصْبِرْ عَلَى مَا نَزَلَ بِكَ ... ای فرزند برادرم بر آنچه به تورسیده صبر کن وَ احْتَسِبْ فِي ذَلِكَ الْخَيْرَ ... این سختی از خداوند طلب خیر کن! فَإِنَّ اللَّهَ يُلْحِقُكَ بِآبَائِكَ الصَّالِحِينَ... خداوند تو را به پدران صالحت ملحق خواهد کرد...
فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ كَاهِلٍ بِسَهْمٍ... حرمله تیری به سمت عبدالله بن حسن پرتاب کرد... فَذَبَحَهُ.. گردن او را برید وَ هُوَ فِي حَجْرِ عَمِّهِ الْحُسَيْن گلوی عبدالله بن حسن در آغوش عموش گوش تا گوش بریده شد!!
السَّلَامُ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الزَّكِيِّ، لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ وَ رَامِيَهُ حَرْمَلَةَ بْنَ كَاهِلٍ الْأَسَدِيَّ.
سید بن طاووس نوشته: امام حسین از شدت جراحات زمینگیر شده بود .فَكُلَّمَا أَتَاهُ رَجُلٌ انْصَرَفَ عَنْهُ كَرَاهَةَ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ بِدَمِهِ هر بار کسی برای اینکه آقا را به شهادت برسانه از اینکه خون امام حسین گردنش بیفتد پرهیز داشت....حَتَّى جَاءَهُ رَجُلٌ مِنْ كِنْدَةَ يُقَالُ لَهُ مَالِكُ بْنُ الْيُسْرِ شخصی از قبیله کنده نام مالک بن یسر آمد فَشَتَمَ الْحُسَيْنَ علیه السّلام به امام حسین ناسزا گفت... وَ ضَرَبَهُ عَلَى رَأْسِهِ الشَّرِيفِ بِالسَّيْفِ فَقَطَعَ الْبُرْنُسَ به سر مبارک حضرت ضربه ای زد به طوری که کلاه خود حضرت شکافت وَ وَصَلَ السَّيْفُ إِلَى رَأْسِهِ فَامْتَلَأَ الْبُرْنُسُ دَماً خون به سر مبارک رسید و کلاه خود از خون پر شد فَاسْتَدْعَى الْحُسَيْنُ علیه السّلام بِخِرْقَةٍ فَشَدَّ بِهَا رَأْسَهُ حسین یه پارچه ای درخواست کرد و به سر مبارکش بست تا جلوی خونریزی سر را بگیرد! فَلَبِثُوا هُنَيْئَةً سپاه دشمن قدری صبر کرد ثُمَّ عَادُوا إِلَيْهِ وَ أَحَاطُوا بِه سپس دوباره جلو آمدند و امام را محاصره کردند... فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ علیه السّلام وَ هُوَ غُلَامٌ لَمْ يُرَاهِقْ ... نوجوانی که هنوز بالغ نشده بود از خیمه زن ها بیرون آمد..
راوی در مورد داستان امام حسن علیه السلام نقل میکنه: شَدُّوا عَلَى فُسْطَاطِهِ در نبرد امام حسن با معاویه، به خیمه امام حسن حمله بردند فَانْتَهَبُوهُ حَتَّى أَخَذُوا مُصَلَّاهُ مِنْ تَحْتِهِ... جا نمازش را زیر پای حضرت کشیدنن... ثُمَّ شَدَّ عَلَيْهِ فَنَزَعَ مِطْرَفَهُ عَنْ عَاتِقِهِ شخصی به امام حمله برد؛ بی حیا عبای امام را از روی دوشش کشید... فَبَقِيَ جَالِساً مُتَقَلِّداً السَّيْفَ بِغَيْرِ رِدَاءٍ. آقای غریب شمشیر به کمر بدون عبا روی زمین نشست....
عبدالله بن حسن خود را به امام حسین علیه السّلام رساند فَلَحِقَتْهُ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلِيٍّ لِتَحْبِسَهُ حضرت زینب دنبال او دوید تا او را نگه دارد فَقَالَ لَهَا الْحُسَيْنُ احْبِسِيهِ يَا أُخْتِي امام حسین به زینب اشاره کرد که او را از معرکه بیرون ببرد فَأَبَى وَ امْتَنَعَ عَلَيْهَا امْتِنَاعاً شَدِيداً عبدالله بسیار امتناع کرد، وَ اللَّهِ لَا أُفَارِقُ عَمِّي و گفت به خدا قسم از عمویم جدا نمیشم...
شیخ مفید روایت کرده ادامه داستان را: وَ أَهْوَى أَبْجَرُ بْنُ كَعْبٍ إِلَى الْحُسَيْنِ علیه السّلام بِالسَّيْفِ ابجر بن کعب ملعون شمشیر را به سمت امام حسین پایین آورد... فَقَالَ لَهُ الْغُلَامُ وَيْلَكَ يَا ابْنَ الْخَبِيثَةِ أَ تَقْتُلُ عَمِّي عبدالله صدا زد ای پسر زن بدکاره! میخواهی عموی من را بکشی؟ فَضَرَبَهُ أَبْجَرُ بِالسَّيْفِ فَاتَّقَاهَا الْغُلَامُ بِيَدِهِ ابجر ملعون با شمشیر به عبدالله زد... عبدالله دست خود را سپر کرد... فَأَطَنَّهَا إِلَى الْجِلْدَةِ فَإِذَا يَدُهُ دست این کودک از پوست آویزان شد.. وَ نَادَى الْغُلَامُ يَا أُمَّتَاهْ این کودک مادرش را صدا زد... فَأَخَذَهُ الْحُسَيْنُ ع فَضَمَّهُ إِلَيْهِ .. امام حسین او را به سینه چسباند وَ قَالَ يَا ابْنَ أَخِي اصْبِرْ عَلَى مَا نَزَلَ بِكَ ... ای فرزند برادرم بر آنچه به تورسیده صبر کن وَ احْتَسِبْ فِي ذَلِكَ الْخَيْرَ ... این سختی از خداوند طلب خیر کن! فَإِنَّ اللَّهَ يُلْحِقُكَ بِآبَائِكَ الصَّالِحِينَ... خداوند تو را به پدران صالحت ملحق خواهد کرد...
فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ كَاهِلٍ بِسَهْمٍ... حرمله تیری به سمت عبدالله بن حسن پرتاب کرد... فَذَبَحَهُ.. گردن او را برید وَ هُوَ فِي حَجْرِ عَمِّهِ الْحُسَيْن گلوی عبدالله بن حسن در آغوش عموش گوش تا گوش بریده شد!!
نظرات