با شهید شدن حبیب بن مظاهر، امام حسین شکست
علمای علم رجال نوشتن: كان في أعلا درجةِ الزّهد والعبادة مِن خَواصّ أصحابِ أمير المؤمنين عليه السّلام، از اصحاب خاص آقا امیرالمؤمنین علی بود... و بعدها از اصحاب امام حسن مجتبی و اصحاب سیدالشهداء علیهم السّلام شد...
من الّذين حَمَلوا علومَ أهلِ البيت عليهم السّلام حبیب از زمره اصحابی بود که از علوم و معارف سری اهل بیت علیهم السلام اطلاع داشت... کانَ صاحبَ لواءِ الحسین علی المَیمنة... فرمانده میمنه و جناح راست سپاه امام حسین علیه السلام را به عهده داشت...
در بعضی مقاتل اومده: امام حسین به حبیب فرمود: للّه دَرُّكَ يا حبيب! خداوند به توی جزای خیر بده حبیب! لقد كنتَ فاضلا تَختِمُ القرآنَ في ليلةٍ واحدة. تو همان مرد فاضلی هستی که در یک شب قرآن خدا را ختم میکردی!!
کشی از علمای متقدم شیعه روایت کرده:
وَ كَانَ حَبِيبٌ مِنَ السَّبْعِينَ الرِّجَالِ الَّذِينَ نَصَرُوا الْحُسَيْنَ علیه السّلام از زمره هفتاد نفری است که امام حسین علیه السّلام را یاری کردند وَ لَقُوا جِبَالَ الْحَدِيدِ و با کوه آهن ملاقات کردند وَ اسْتَقْبَلُوا الرِّمَاحَ بِصُدُورِهِمْ وَ السُّيُوفَ بِوُجُوهِهِمْ و با سینه ها و صورتهایشان به استقبال نیزه ها و شمشیرها میرفتند وَ هُمْ يُعْرَضُ عَلَيْهِمُ الْأَمَانُ وَ الْأَمْوَالُ فَيَأْبَوْنَ در حالی که دشمن به ایشان امان داده بود و مال دنیا را به ایشان عرضه میکرد اما از قبول آن ابا داشتند فَيَقُولُونَ لَا عُذْرَ لَنَا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ إِنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ مِنَّا عَيْنٌ تَطْرِفُ و میگفتند: ما نزد پیامبر هیچ عذری نداریم که حسین علیه السّلام کشته شود و ما هنوز پلک بزنیم.... حَتَّى قُتِلُوا حَوْله تا اینکه همه اطراف آن حضرت به شهادت رسیدند.
جناب کشی در رجال نوشته:
مَرَّ مِيثَمٌ التَّمَّارُ عَلَى فَرَسٍ لَهُ فَاسْتَقْبَلَ حَبِيبَ بْنَ مُظَاهِرٍ الْأَسَدِيَّ عِنْدَ مَجْلِسِ بَنِي أَسَدٍ ... ميثم تمار سوار بر اسب از جلوی افراد قبیله بنی اسد رد شد به استقبال حبيب بن مظاهر اسدى آمد. فَتَحَدَّثَا حَتَّى اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ فَرَسَيْهِمَا...با هم صحبت می کردند تا اینکه گردن اسب هاشون مقابل هم قرار گرفت.. ثُمَّ قَالَ حَبِيبٌ لَكَأَنِّي بِشَيْخٍ أَصْلَعَ يَبِيعُ الْبِطِّيخَ عِنْدَ دَارِ الرِّزْقِ سپس حبيب گفت: گويا شخص بزرگى را ميبینم كه جلوی سرش مو ندارد و نزد دار الرزق خربزه ميفروشد. قَدْ صُلِبَ فِي حُبِّ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ به جرم دوستی خاندان پیغمبر به دار آویخته شده... وَ يُبْقَرُ بَطْنُهُ عَلَى الْخَشَبَةِ و شكم او را با چوب پاره كردهاند! فَقَالَ مِيثَمٌ وَ إِنِّي لَأَعْرِفُ رَجُلًا أَحْمَرَ لَهُ ضَفِيرَتَانِ ميثم در جواب حبيب گفت: من مرد سرخرویی را مىشناسم كه دو گيسوى بافته دارد يَخْرُجُ لِنُصْرَةِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِ وَ يُقْتَلُ وَ يُجَالُ بِرَأْسِهِ بِالْكُوفَةِ براى یاری پسر دختر پيغمبر خود خروج مىكند و كشته مىشود و سرش را در كوفه میگردانند. ثُمَّ افْتَرَقَا حبیب و میثم این را گفتند و از يكديگر جدا شدند. فَقَالَ أَهْلُ الْمَجْلِسِ مَا رَأَيْنَا أَحَداً أَكْذَبَ مِنْ هَذَيْنِ اهل آن مجلس گفتند: ما دروغگوتر از اين دو نفر نديده بوديم! فَقَالَ الْقَوْمُ وَ اللَّهِ مَا ذَهَبَتِ الْأَيَّامُ وَ اللَّيَالِي راوی میگه به خدا قسم چند شب و روز بيشتر نگذشت حَتَّى رَأَيْنَاهُ مَصْلُوباً عَلَى بَابِ دَارِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْث كه ديديم ميثم تمار بر درِ خانه عمرو بن حُريث بالاى دار رفته وَ جِيءَ بِرَأْسِ حَبِيبِ بْنِ مُظَاهِر سر حبیب هم وارد کوفه کردن
راوی میگه: قاتَلَ قِتالاً شَديداً، فَقَتَلَ إثنَینِ وَ سِتّینَ رَجُلا... جنگ شدیدی کرد! شصت و دو نفر را به درک واصل کرد.. فَحَمَلَ عَلَيهِ رَجُلٌ مِن بَني تَميمٍ فَضَرَبَهُ بِالسَّيفِ عَلى رَأسِهِ فقتله... مردى از قبيله بنى تميم به حبیب حمله بُرد حبیب هم درجا با یک ضربه خون او را ريخت. وَ حَمَلَ عَلَيهِ آخَرُ مِن بَني تَميمٍ فَطَعَنَهُ ، مرد دیگه ای به حبیب حمله ور شد و با نیزه به حبیب زد؛ حبیب به زمین افتاد.... فَذَهَبَ لِيَقومَ، حبیب همین که خواست دوباره از زمین بلند بشه... فَضَرَبَهُ الحُصَينُ بنُ تَميمٍ عَلى رَأسِهِ بِالسَّيفِ فَوَقَعَ، ابن تمیم ملعون با شمشیر به سر حبیب زد و حبیب را به زمین انداخت... وَ نَزَلَ إلَيهِ التَّميمِيُّ فَاحتَزَّ رَأسَهُ. مرد تميمى از اسب پایین آمد و و سر مطهر حبیب را [از تن] جدا كرد. فلمّا رَجعوا إلى الكوفة، أخذ الآخرُ رأسَ حبيب، فَعَلّقَه في لَبانِ فَرَسِه... وقتی رفتن کوفه یکی سر حبیب را به سینه اسبش آویزون کرد توی کوچه ها می چرخید...
قالَ أبو مِخنَفٍ نقل کرده: لَمّا قُتِلَ حَبيبُ بنُ مُظاهِرٍ هَدَّ ذلِكَ حُسَيناً عليه السّلام شهادت حبیب حسین را شکست...
اما ساعتی فرارسید که امام حسین:
جَعَلَ ينظُرُ يمينا و شِمالا، فَلَم يَرَ أحدا من أنصاره إلاّ من صافح التّرابُ جبينَه... نگاهی به سمت راست و چپ کرد دید همه اصحاب به خاک افتاده اند.... فنادى: يا مسلمَ بنَ عقيل! و يا هانئَ بنَ عُروَة! وَ يا حبيبَ بنَ مَظاهر! و يا زُهيرَ بنَ القين! ما لي اُناديكم فلا تُجيبُون... چرا وقتی شما را میخوانم پاسخی نمیدهید؟ فقوموا عن نَومَتِكُم أيّها الكَرام، وَ ادفَعُوا عن حرم الرّسول الطّغاةَ اللّئام،.... ای جوانمردان باکرامت! برخیزید از خوابتان و از اهل بیت پیغمبر در مقابل این طاغی های پست دفاع کنید...
در همین ساعات بودکه: وقف يستريحُ ساعةً وَ قَد ضَعُفَ عن القتال، در حالی که از نبرد خسته شده بود لحظاتی خواست استراحت کند فبينا هوَ واقفٌ اذ أتاه حَجَرٌ فوقع على جَبهته... در حالی که ایستاده بود سنگی آمد و بر پیشانی مبارک حضرت اصابت کرد.. فأخذ الثوبَ ليمسحَ الدّمَ عن جبهته، حضرت پیراهنش را بالا برد تا خون را از چهره پاک کنن فأتاه سهمُ مسموم له ثلاثُ شُعبٍ فوقع على قلبه الشریف... تیری مسموم و سه شعبه آمد و بر قلب مبارک حضرت اصابت کرد
فقال عليه السّلام: بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه... ثم أخذ السهمَ فأخرجه من وراء ظهره... حضرت تیر را از پشت سر بیرون کشید فانبعثَ الدّم كأنه ميزاب فضعف و وقف. مثل ناودان خون جاری شد به طوری که حضرت بی حال شد ... وَ لَمَّا أُثْخِنَ الْحُسَيْنُ علیه السّلام بِالْجِرَاحِ وَ بَقِيَ كَالْقُنْفُذِ طَعَنَهُ صَالِحُ بْنُ وَهْبٍ الْمُرِّيُّ عَلَى خَاصِرَتِهِ طَعْنَةً... وقتی از شدت جراحات زمینگیر شد و مانند خارپشت باقی مانده بود؛ صالح بن وهب با نیزه به حضرت زد فَسَقَطَ الْحُسَيْنُ علیه السّلام عَنْ فَرَسِهِ إِلَى الْأَرْضِ عَلَى خَدِّهِ الْأَيْمَنِ.... حضرت با گونه راست خود بر زمین افتاد...
من الّذين حَمَلوا علومَ أهلِ البيت عليهم السّلام حبیب از زمره اصحابی بود که از علوم و معارف سری اهل بیت علیهم السلام اطلاع داشت... کانَ صاحبَ لواءِ الحسین علی المَیمنة... فرمانده میمنه و جناح راست سپاه امام حسین علیه السلام را به عهده داشت...
در بعضی مقاتل اومده: امام حسین به حبیب فرمود: للّه دَرُّكَ يا حبيب! خداوند به توی جزای خیر بده حبیب! لقد كنتَ فاضلا تَختِمُ القرآنَ في ليلةٍ واحدة. تو همان مرد فاضلی هستی که در یک شب قرآن خدا را ختم میکردی!!
کشی از علمای متقدم شیعه روایت کرده:
وَ كَانَ حَبِيبٌ مِنَ السَّبْعِينَ الرِّجَالِ الَّذِينَ نَصَرُوا الْحُسَيْنَ علیه السّلام از زمره هفتاد نفری است که امام حسین علیه السّلام را یاری کردند وَ لَقُوا جِبَالَ الْحَدِيدِ و با کوه آهن ملاقات کردند وَ اسْتَقْبَلُوا الرِّمَاحَ بِصُدُورِهِمْ وَ السُّيُوفَ بِوُجُوهِهِمْ و با سینه ها و صورتهایشان به استقبال نیزه ها و شمشیرها میرفتند وَ هُمْ يُعْرَضُ عَلَيْهِمُ الْأَمَانُ وَ الْأَمْوَالُ فَيَأْبَوْنَ در حالی که دشمن به ایشان امان داده بود و مال دنیا را به ایشان عرضه میکرد اما از قبول آن ابا داشتند فَيَقُولُونَ لَا عُذْرَ لَنَا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ إِنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ مِنَّا عَيْنٌ تَطْرِفُ و میگفتند: ما نزد پیامبر هیچ عذری نداریم که حسین علیه السّلام کشته شود و ما هنوز پلک بزنیم.... حَتَّى قُتِلُوا حَوْله تا اینکه همه اطراف آن حضرت به شهادت رسیدند.
جناب کشی در رجال نوشته:
مَرَّ مِيثَمٌ التَّمَّارُ عَلَى فَرَسٍ لَهُ فَاسْتَقْبَلَ حَبِيبَ بْنَ مُظَاهِرٍ الْأَسَدِيَّ عِنْدَ مَجْلِسِ بَنِي أَسَدٍ ... ميثم تمار سوار بر اسب از جلوی افراد قبیله بنی اسد رد شد به استقبال حبيب بن مظاهر اسدى آمد. فَتَحَدَّثَا حَتَّى اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ فَرَسَيْهِمَا...با هم صحبت می کردند تا اینکه گردن اسب هاشون مقابل هم قرار گرفت.. ثُمَّ قَالَ حَبِيبٌ لَكَأَنِّي بِشَيْخٍ أَصْلَعَ يَبِيعُ الْبِطِّيخَ عِنْدَ دَارِ الرِّزْقِ سپس حبيب گفت: گويا شخص بزرگى را ميبینم كه جلوی سرش مو ندارد و نزد دار الرزق خربزه ميفروشد. قَدْ صُلِبَ فِي حُبِّ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ به جرم دوستی خاندان پیغمبر به دار آویخته شده... وَ يُبْقَرُ بَطْنُهُ عَلَى الْخَشَبَةِ و شكم او را با چوب پاره كردهاند! فَقَالَ مِيثَمٌ وَ إِنِّي لَأَعْرِفُ رَجُلًا أَحْمَرَ لَهُ ضَفِيرَتَانِ ميثم در جواب حبيب گفت: من مرد سرخرویی را مىشناسم كه دو گيسوى بافته دارد يَخْرُجُ لِنُصْرَةِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِ وَ يُقْتَلُ وَ يُجَالُ بِرَأْسِهِ بِالْكُوفَةِ براى یاری پسر دختر پيغمبر خود خروج مىكند و كشته مىشود و سرش را در كوفه میگردانند. ثُمَّ افْتَرَقَا حبیب و میثم این را گفتند و از يكديگر جدا شدند. فَقَالَ أَهْلُ الْمَجْلِسِ مَا رَأَيْنَا أَحَداً أَكْذَبَ مِنْ هَذَيْنِ اهل آن مجلس گفتند: ما دروغگوتر از اين دو نفر نديده بوديم! فَقَالَ الْقَوْمُ وَ اللَّهِ مَا ذَهَبَتِ الْأَيَّامُ وَ اللَّيَالِي راوی میگه به خدا قسم چند شب و روز بيشتر نگذشت حَتَّى رَأَيْنَاهُ مَصْلُوباً عَلَى بَابِ دَارِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْث كه ديديم ميثم تمار بر درِ خانه عمرو بن حُريث بالاى دار رفته وَ جِيءَ بِرَأْسِ حَبِيبِ بْنِ مُظَاهِر سر حبیب هم وارد کوفه کردن
راوی میگه: قاتَلَ قِتالاً شَديداً، فَقَتَلَ إثنَینِ وَ سِتّینَ رَجُلا... جنگ شدیدی کرد! شصت و دو نفر را به درک واصل کرد.. فَحَمَلَ عَلَيهِ رَجُلٌ مِن بَني تَميمٍ فَضَرَبَهُ بِالسَّيفِ عَلى رَأسِهِ فقتله... مردى از قبيله بنى تميم به حبیب حمله بُرد حبیب هم درجا با یک ضربه خون او را ريخت. وَ حَمَلَ عَلَيهِ آخَرُ مِن بَني تَميمٍ فَطَعَنَهُ ، مرد دیگه ای به حبیب حمله ور شد و با نیزه به حبیب زد؛ حبیب به زمین افتاد.... فَذَهَبَ لِيَقومَ، حبیب همین که خواست دوباره از زمین بلند بشه... فَضَرَبَهُ الحُصَينُ بنُ تَميمٍ عَلى رَأسِهِ بِالسَّيفِ فَوَقَعَ، ابن تمیم ملعون با شمشیر به سر حبیب زد و حبیب را به زمین انداخت... وَ نَزَلَ إلَيهِ التَّميمِيُّ فَاحتَزَّ رَأسَهُ. مرد تميمى از اسب پایین آمد و و سر مطهر حبیب را [از تن] جدا كرد. فلمّا رَجعوا إلى الكوفة، أخذ الآخرُ رأسَ حبيب، فَعَلّقَه في لَبانِ فَرَسِه... وقتی رفتن کوفه یکی سر حبیب را به سینه اسبش آویزون کرد توی کوچه ها می چرخید...
قالَ أبو مِخنَفٍ نقل کرده: لَمّا قُتِلَ حَبيبُ بنُ مُظاهِرٍ هَدَّ ذلِكَ حُسَيناً عليه السّلام شهادت حبیب حسین را شکست...
اما ساعتی فرارسید که امام حسین:
جَعَلَ ينظُرُ يمينا و شِمالا، فَلَم يَرَ أحدا من أنصاره إلاّ من صافح التّرابُ جبينَه... نگاهی به سمت راست و چپ کرد دید همه اصحاب به خاک افتاده اند.... فنادى: يا مسلمَ بنَ عقيل! و يا هانئَ بنَ عُروَة! وَ يا حبيبَ بنَ مَظاهر! و يا زُهيرَ بنَ القين! ما لي اُناديكم فلا تُجيبُون... چرا وقتی شما را میخوانم پاسخی نمیدهید؟ فقوموا عن نَومَتِكُم أيّها الكَرام، وَ ادفَعُوا عن حرم الرّسول الطّغاةَ اللّئام،.... ای جوانمردان باکرامت! برخیزید از خوابتان و از اهل بیت پیغمبر در مقابل این طاغی های پست دفاع کنید...
در همین ساعات بودکه: وقف يستريحُ ساعةً وَ قَد ضَعُفَ عن القتال، در حالی که از نبرد خسته شده بود لحظاتی خواست استراحت کند فبينا هوَ واقفٌ اذ أتاه حَجَرٌ فوقع على جَبهته... در حالی که ایستاده بود سنگی آمد و بر پیشانی مبارک حضرت اصابت کرد.. فأخذ الثوبَ ليمسحَ الدّمَ عن جبهته، حضرت پیراهنش را بالا برد تا خون را از چهره پاک کنن فأتاه سهمُ مسموم له ثلاثُ شُعبٍ فوقع على قلبه الشریف... تیری مسموم و سه شعبه آمد و بر قلب مبارک حضرت اصابت کرد
فقال عليه السّلام: بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه... ثم أخذ السهمَ فأخرجه من وراء ظهره... حضرت تیر را از پشت سر بیرون کشید فانبعثَ الدّم كأنه ميزاب فضعف و وقف. مثل ناودان خون جاری شد به طوری که حضرت بی حال شد ... وَ لَمَّا أُثْخِنَ الْحُسَيْنُ علیه السّلام بِالْجِرَاحِ وَ بَقِيَ كَالْقُنْفُذِ طَعَنَهُ صَالِحُ بْنُ وَهْبٍ الْمُرِّيُّ عَلَى خَاصِرَتِهِ طَعْنَةً... وقتی از شدت جراحات زمینگیر شد و مانند خارپشت باقی مانده بود؛ صالح بن وهب با نیزه به حضرت زد فَسَقَطَ الْحُسَيْنُ علیه السّلام عَنْ فَرَسِهِ إِلَى الْأَرْضِ عَلَى خَدِّهِ الْأَيْمَنِ.... حضرت با گونه راست خود بر زمین افتاد...
نظرات