زبان حال حضرت رقیه (س) با سیدالشهدا
روایت فخرالدین طریحی در المنتخب (صفحات 136-137) :
إنّه كان لمولانا الحسينِ عليه السّلام بنتًا عُمُرُها ثلاثَ سنواتٍ
آقای ما حسین علیه السّلام دختری سه ساله داشت!
و مِن يومٍ استُشهِد الحسينُ ما بقيت تراه، از روزی که پدرش به شهادت رسید دیگر او را ندید!
فعَظُمَ ذلك عليها، ندیدن پدر بر او بسیار سخت آمد!
و استوحشت لأبيها، از ندیدن پدر دچار وحشت شد
و كانت كلّما طلبت يقولون لها: غدًا يأتي و مَعه ما تَطلُبين.
هر بار بهانه پدر را می گرفت به او میگفتند فردا می آید و برایت هر چی بخواهی می آورد.
إلى أن كانت ليلةٌ من اللّيالي رأت أباها بنَومِها.
تا اینکه شبی از شب ها خواب پدر خود را دید.
فلمّا انتَبَهت صاحت و بكت و انزَعَجَت
وقتی بیدار شد، نگران شد و فریاد زد و شروع به گریه کرد!
فهَجَّعُوها،او را آرام کردند و خواباندند!
و قالوا: لما هذا البكاءُ و العويلُ؟
به او گفتند چرا گریه و ناله میکنی؟
فقالت: آتوني بوالِدِي و قرّةِ عيني.
گفت: پدرم و نور چشمم را برام بیارید!
و كلّما هجّعوها ازدادت حزنا و بكاءًا.
هر بار او را میخواباندند بیشتر ناله و گریه می کرد!
فعَظُم ذلك على أهلِ البيت، فضجّوا بالبكاء، گریه او باعث شد تا زنان اهل بیت هم همراه او آه و ناله کنند
و جدّدوا الأحزان، اندوه را تازه کردند و لطموا الخُدود بر صورتها زدند، و حثّوا على رؤوسهم التّراب، و خاک بر سر ریختند و نَشَرُوا الشّعورَ و گیسو پریشان کردند
و قام الصّياح فسمعَ يزيدُ صيحَتَهم و بُكاءَهم.
تا اینکه صدای گریه بالا گرفت و یزید ملعون صدای آه و فغان و گریه آنان را شنید!
فقال: ما الخبر؟ یزید لعنة الله علیه گفت: چه شده؟
قالوا: إنّ بنتَ الحسين الصّغيرة رأت أباها بنومها فانتبهت و هي تطلبُه،
گفتند دختر کوچک حسین خواب پدرش را دیده و الآن از خواب بیدار شده و بهانه پدر میگیرد!
و تَبكِي و تَصيحُ. و الآن داره گریه و ناله می کنه!
فلمّا سمع يزيدُ ذلك، قال: إرفعوا رأسَ أبيها و حَطّوهُ بين يديها لتنظرَ إليه، و تَتَسلّى به.
وقتی یزید این را شنید گفت سر پدرش را بالا بگیرید و ببرید توی دامنش بندازید تا ببیند و آرام بگیرد!
فجاؤوا بالرّأس الشّريف إليها مغطًّى بمنديلٍ دَيبَقِيّ، سر پدر را که با یک دستمال پارچهای پوشانده بودند برایش آوردند. (دیبقی: نوعی پارچه یا لباس مصری است).
فوُضِعَ بينَ يَدَيها و بین دستان او گذاشتند، و كُشِفَ الغطاءُ عنه و پارچه را برداشتند!
فقالت: ما هذا الرّأس؟ این سر کیست؟
قالوا لها: رأس أبيك. گفتند: سر پدر توست
فرفعَته من الطّشتِ حاضنةً له
رقيّه سر را از میان طشت برداشت و به سينه چسباند،
و هي تقول يا أباه!: و مىگفت: پدر جانم!
من ذا الّذي خَضّبكَ بدمائك؟ چه كسى تو را با خونت خضاب كرده؟
يا أبتاه! مَن ذا الّذي قَطَعَ وَريدَك؟ پدر جانم! چه كسى رگهاي گردنت را بريده؟
يا أبتاه! مَن ذا الّذي أيتمني على صِغرِ سِنّي؟ پدر جانم! چه كسى مرا در خردسالى يتيم كرده؟
يا أبتاه! مَن بَقيَ بعدَك نَرجوه؟ پدر جانم! دیگر کی باقی مانده که به او امید ببندیم؟
يا أبتاه! مَن لليتيمةِ حتّى تَكبُر؟ یتیم تو تا بزرگ بشه چه کسی را داره؟
يا أبتاه! مَن للنّساء الحاسرات؟ چه كسى به فرياد اين زنان بدون پوشش مىرسد؟
يا أبتاه! مَن للأرامل المَسبِيّات؟ پدر جانم! بيوه زنان اسير چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مَن لِلعيون الباكيات؟ پدر جانم! چشمهاى گريان ما چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مَن للضّائعات الغريبات؟ پدر جانم! زنان بی صاحب و غريب چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مَن لِلشّعور المُنَشَّرات؟ پدر جانم! موهاى پريشان چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مِن بعدك واخَيبَتَنا؟ پدر جانم! پس از تو نوميديم
يا أبتاه! مِن بعدك وا غربتَنا؟ پدر جانم امان از غربتی که بعد از تو در پیش داریم!
يا أبتاه! ليتني كنتُ الفِدى، پدر جانم! اى كاش فدايت مىشدم.
يا أبتاه! ليتني كنتُ قبلَ هذا اليومِ عَمياء، پدر جانم! اى كاش پيش از اين كور مىبودم [و سر بی تن تو را نمیدیدم].
يا أبتاه! ليتني وَسَّدتُ الثّرى و لا أرى شيبَك مُخَضَّبا بالدّماء پدر جانم! اى كاش در خاك شده بودم و نمىديدم كه مويت به خون خضاب شده است.
ثمّ أنّها وضعت فَمَها على فَمِه الشّريف، پس دهانش را روى دهان تشنه پدر مظلوم خود نهاد
و بكت بكاءا شديدا حتّى غُشِيَ عليها، و آن قدر گريست كه از هوش رفت.
فلمّا حرّكوها فإذا بها قد فارَقَت روحُهَا الدّنيا، چون تكانش دادند، ديدند كه روح از قفس دنيا پرواز كرده است.
إنّه كان لمولانا الحسينِ عليه السّلام بنتًا عُمُرُها ثلاثَ سنواتٍ
آقای ما حسین علیه السّلام دختری سه ساله داشت!
و مِن يومٍ استُشهِد الحسينُ ما بقيت تراه، از روزی که پدرش به شهادت رسید دیگر او را ندید!
فعَظُمَ ذلك عليها، ندیدن پدر بر او بسیار سخت آمد!
و استوحشت لأبيها، از ندیدن پدر دچار وحشت شد
و كانت كلّما طلبت يقولون لها: غدًا يأتي و مَعه ما تَطلُبين.
هر بار بهانه پدر را می گرفت به او میگفتند فردا می آید و برایت هر چی بخواهی می آورد.
إلى أن كانت ليلةٌ من اللّيالي رأت أباها بنَومِها.
تا اینکه شبی از شب ها خواب پدر خود را دید.
فلمّا انتَبَهت صاحت و بكت و انزَعَجَت
وقتی بیدار شد، نگران شد و فریاد زد و شروع به گریه کرد!
فهَجَّعُوها،او را آرام کردند و خواباندند!
و قالوا: لما هذا البكاءُ و العويلُ؟
به او گفتند چرا گریه و ناله میکنی؟
فقالت: آتوني بوالِدِي و قرّةِ عيني.
گفت: پدرم و نور چشمم را برام بیارید!
و كلّما هجّعوها ازدادت حزنا و بكاءًا.
هر بار او را میخواباندند بیشتر ناله و گریه می کرد!
فعَظُم ذلك على أهلِ البيت، فضجّوا بالبكاء، گریه او باعث شد تا زنان اهل بیت هم همراه او آه و ناله کنند
و جدّدوا الأحزان، اندوه را تازه کردند و لطموا الخُدود بر صورتها زدند، و حثّوا على رؤوسهم التّراب، و خاک بر سر ریختند و نَشَرُوا الشّعورَ و گیسو پریشان کردند
و قام الصّياح فسمعَ يزيدُ صيحَتَهم و بُكاءَهم.
تا اینکه صدای گریه بالا گرفت و یزید ملعون صدای آه و فغان و گریه آنان را شنید!
فقال: ما الخبر؟ یزید لعنة الله علیه گفت: چه شده؟
قالوا: إنّ بنتَ الحسين الصّغيرة رأت أباها بنومها فانتبهت و هي تطلبُه،
گفتند دختر کوچک حسین خواب پدرش را دیده و الآن از خواب بیدار شده و بهانه پدر میگیرد!
و تَبكِي و تَصيحُ. و الآن داره گریه و ناله می کنه!
فلمّا سمع يزيدُ ذلك، قال: إرفعوا رأسَ أبيها و حَطّوهُ بين يديها لتنظرَ إليه، و تَتَسلّى به.
وقتی یزید این را شنید گفت سر پدرش را بالا بگیرید و ببرید توی دامنش بندازید تا ببیند و آرام بگیرد!
فجاؤوا بالرّأس الشّريف إليها مغطًّى بمنديلٍ دَيبَقِيّ، سر پدر را که با یک دستمال پارچهای پوشانده بودند برایش آوردند. (دیبقی: نوعی پارچه یا لباس مصری است).
فوُضِعَ بينَ يَدَيها و بین دستان او گذاشتند، و كُشِفَ الغطاءُ عنه و پارچه را برداشتند!
فقالت: ما هذا الرّأس؟ این سر کیست؟
قالوا لها: رأس أبيك. گفتند: سر پدر توست
فرفعَته من الطّشتِ حاضنةً له
رقيّه سر را از میان طشت برداشت و به سينه چسباند،
و هي تقول يا أباه!: و مىگفت: پدر جانم!
من ذا الّذي خَضّبكَ بدمائك؟ چه كسى تو را با خونت خضاب كرده؟
يا أبتاه! مَن ذا الّذي قَطَعَ وَريدَك؟ پدر جانم! چه كسى رگهاي گردنت را بريده؟
يا أبتاه! مَن ذا الّذي أيتمني على صِغرِ سِنّي؟ پدر جانم! چه كسى مرا در خردسالى يتيم كرده؟
يا أبتاه! مَن بَقيَ بعدَك نَرجوه؟ پدر جانم! دیگر کی باقی مانده که به او امید ببندیم؟
يا أبتاه! مَن لليتيمةِ حتّى تَكبُر؟ یتیم تو تا بزرگ بشه چه کسی را داره؟
يا أبتاه! مَن للنّساء الحاسرات؟ چه كسى به فرياد اين زنان بدون پوشش مىرسد؟
يا أبتاه! مَن للأرامل المَسبِيّات؟ پدر جانم! بيوه زنان اسير چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مَن لِلعيون الباكيات؟ پدر جانم! چشمهاى گريان ما چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مَن للضّائعات الغريبات؟ پدر جانم! زنان بی صاحب و غريب چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مَن لِلشّعور المُنَشَّرات؟ پدر جانم! موهاى پريشان چه كسى را دارند؟
يا أبتاه! مِن بعدك واخَيبَتَنا؟ پدر جانم! پس از تو نوميديم
يا أبتاه! مِن بعدك وا غربتَنا؟ پدر جانم امان از غربتی که بعد از تو در پیش داریم!
يا أبتاه! ليتني كنتُ الفِدى، پدر جانم! اى كاش فدايت مىشدم.
يا أبتاه! ليتني كنتُ قبلَ هذا اليومِ عَمياء، پدر جانم! اى كاش پيش از اين كور مىبودم [و سر بی تن تو را نمیدیدم].
يا أبتاه! ليتني وَسَّدتُ الثّرى و لا أرى شيبَك مُخَضَّبا بالدّماء پدر جانم! اى كاش در خاك شده بودم و نمىديدم كه مويت به خون خضاب شده است.
ثمّ أنّها وضعت فَمَها على فَمِه الشّريف، پس دهانش را روى دهان تشنه پدر مظلوم خود نهاد
و بكت بكاءا شديدا حتّى غُشِيَ عليها، و آن قدر گريست كه از هوش رفت.
فلمّا حرّكوها فإذا بها قد فارَقَت روحُهَا الدّنيا، چون تكانش دادند، ديدند كه روح از قفس دنيا پرواز كرده است.
نظرات